من بعد ۱ سال دوباره برگشتم تا بنویسم
در ضمن سال نو مبارک
![]()
امیدوارم غروب سال طلوع شادیهاتون باشه
ویدا
عید وامسال تنهای تنهام به جای عیدی عزیزم من تو رو میخوام م م م م م ...


چقدر این بار وقت کم بود ... آنقدر کم که دست و پایم در شتاب ثانیه ها گم شد و نتوانستم شیرینی لبهایت را با خود به یغما برم... نتوانستم دستانم را از گرمای دستانت پر کنم...نتوانستم آغوشت را قرض بگیرم برای این روزها که نبودنت بی پناهی را به رخم می کشد...
به ندیدنت خو کرده ام...
اما چرا امروز اینقدر بی تابم...........!!!..........
نفسم توی گیسوانش رفت نرم و بی باک و مست و بازیگوش
داغ داغ است شرح این بازی
تن من کوره ایست دائم جوش
گل پیراهنش دوباره شکفت
چونکه گرمای خواهش من دید
روح بیغوله کرد توی تنم
لذتی ناب توی آن تن دید
سینه ام بالش خیالش بود
توی آغوش من رها میشد
مثل یک بت عصاره آتش
پیش چشمم خود خدا می شد
ناگهان انفجار یک ساعت
زیر و رو کرد شهر رویایم
گریه کردم چرا نمی میرم
ای خدا من چقدر تنهایم
احمد پروین
اشک آتش
احمد پروین
بسم الله الرحمن الرحیم
از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.
فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.
انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.
خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه...
و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.
انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.
خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.

اي خداي بزرگ
اي يگانه دو عالم تو خودت عصاره عشقي، به من بگو چه کنم؟
با او چه کنم؟
بي او چه کنم؟.....هان
من اسم عشق را از عشق به حيرت در ميآورم
من انگشت هاي ايمان را ، از ايمان خويش،
بر دهانش مي برم.
من نغمه عشق را ياد پرستوها مي دهم.
خيلي هوا سرد است
من سردم است
دلم براي تو تنگ شده است
اي نيمه دگر من
دلم براي تو تنگ شده است
اگر روزي هزار نفر هم عاشق گيسو و چشم تو شدند، باز بايد از فيلتر
احساس من بگذرند فيلتر احساس من آن ها را پس خواهد زد
دلم براي تو تنگ شده است
اي نيمه دگر من ...
کسی که وابسته به صداقت و سادگی هایش هستم
هر روز مرا به تغییر و دگرگونی دعوت می کند
از ماندن و مرداب شدن می ترساند
و به سمت شگفتی های عالم سوق میدهد
با من از عشق ؛ محبت ، وفا و امیدواری میگوید
و تکرار می کند با هم بودن را تا مرز مرگ؛
تا همیشه
![]()
کسی که واژه های زندگی را به من آموخت
من را به صبر وا میدارد
به من انگیزه برای جنگیدن می دهد
و از عقب گرد می رهاند
شکر خدارا را یادآوری ام می کند
و با لبخند می گوید
اونی که صبر می کنه به مطلبش می رسه
![]()
کسی که اندوه پنهانش در مرمر نگاهش هویداست
و از عمق وجود درکش می کنم
و دوست دارم نگاه غمگینش را ،
میگوید :
دنیا بی وفاست
دنیا بی حیاست
دنیا بی معناست
و در آخر دنیا بی فرداست!!!!
![]()
اما نه
دنیا بی وفا نیست
بی حیا نیست
بی معنا نیست
بی فردا هم نیست
دنیا ، دنیاست
این همون معنای دنیاست
درسته بی وفایی تازه مد شده
و بی حیایی عجب بورسی پیدا کرده
آره حیا خیلی کم شده
اصلا حیا رفته گم و گور شده
ولی بازم آدم با حیا پیدا میشه
پس امیدی هست که فردایی هم باشد
بله فردایی هست
تا
ببینیم
بشنویم
بخوانیم
لمس کنیم
و
استشمام کنیم
حقیقت ها را ؛
دوستی ها و دشمنی ها را؛
بودها و نبود ها را ؛
زشت ها و زیبا ها را ؛
و در نهایت تمام هستها و نیست ها را
![]()
و اما ؛ زندگی چیست؟
پاسخش را اینچنین می یابم
زندگی آب روانیست که از دیده ی من می گذرد
و من از اوج نگاهم به موّاج رهایش نگاه می ریزم
پشت هر خاطره ی آن سبدی عشق نهان است
که با بوسه و دست نوازش ، عیان است
زندگی برگ گل نسترن است
برگ سبزیست که با لطف خدا در دست ماست
زندگی پیچک همسایه ی ماست که کشیده روی دیوار نقش ماه
بله زندگی همون خیال آدماست
زندگی نشونه ی عشق و وفاست!!!
![]()
